لـحـظه ای مهمان احساس ِ درونم باش...!

 

میان انبوه آدمک های پوشالی جا مانده ای!

سایه ی حضورت اما

هنوز بر سر خیالم وفادار است...!

 

+خاص باش فقط برای من؛نه برای همه..!

+ چهارشنبه 1393/06/26| 21:23|نــگـىن| |
 

نبض واژه ها را نگیر

مشق مهربانی را خط بزن

دوباره آغاز کن

من رو به راه پایانم...!

 

+تمام می شوم شبی...فقط به من اشاره کن...!

+ یکشنبه 1393/06/23| 12:20|نــگـىن| |
 

سکانس اول

مرکبم اتوبوس شلوغی به اسم دنیاست!

مقصد رو نمی دونم !

از فرطِ فشار توهم کمبود جا چندین بار زیر پای آدما له شدم

دارم دست و پا در بیهوده موندن می زنم!

سکانس دوم

آخ که چه دردی داره بودن و دیده نشدن

مسافرا دچار شدن به کوری خودبرتر بینی!

عکس های سلفی ،دماغ های عملی...

چقدر شبیه هم شده ایم من های بی ما ...!

سکانس سوم

استشمام دود آتش دلسوخته ای کودک درونم رو کشت...

من!؟زنده ام؛گیج و مبهوت 

راستی قرار بود انسان باشیم نه!؟


+‏آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید؛یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان...!

+ پنجشنبه 1393/06/13| 17:22|نــگـىن| |

 

چقدر بزرگ شده ایم

ژست های آوانگارد ،لبخندهای تصنعی

گمشده در پس کوچه های روزمره گی

دیگر لباس کودکی به ما نمی آید...!



+کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود...!

+ سه شنبه 1393/06/11| 15:28|نــگـىن| |
 

همیشه از آشنایی با دوستهای جدید هراس داشتم  و دارم

فقط و فقط  واسه اینکه  تو این دنیای شلوغ دچار روزمره گی میشن و به ناچار روزی از کنارت عبور می کنن

و.... تو می مانی و یک مشت خاطره؛تو می مانی و بغض...!

 

+همیشه دیر میرسم و تو عبور میکنی...!

+ سه شنبه 1393/06/11| 12:9|نــگـىن| |
 


 روزهای بد و خوبی بود که گذشت اما همون روزها کوله پشتی ام رو پر کرده از تجربه

که بعضی هاش  رو با قیمت گزافی بدست آوردم و البته اینم خودش شد یک تجربه بزرگتر

در صدر همه ی تجاربم...!



+تجربه نامي است كه هر كسي بر خطاهاي خود مي گذارد...!

+ سه شنبه 1393/06/11| 10:27|نــگـىن| |
 

 هنوز خاطرات گذشته، آدمهای گذشته، مکانهای گذشته

و حتی خود گذشته ام برام مهمه و هر وقت بهشون فکر میکنم دلم براشون تنگ میشه...


+نوستالژی یعنی انکار ؛ انکارِ زمانِ دردناکِ فعلی...!

+ سه شنبه 1393/06/11| 9:52|نــگـىن| |