احـــســاس درون
لـحـظه ای مهمان احساس ِ درونم باش...!
   
صفحه نخست    |     پروفایل    |     پست ها    |     آرشیو    |     دوستان    |    


چمدان لباس های مزورانه!!

وسوسه ی ملکه شدن با کفش های سرگردان سیندرلا...
 
 رهایم کنید

هنوز یک دل سیر کودکیم را بازی نکرده ام...!

 چهارشنبه 1393/08/28 21:35   نــگـىن  | 

 

بعد تـو آمدی...

افسوس که زود تمام شد..
می دانی پاییز امسال را دوست تر دارم چرا که اولین حضورت نوستالژی شیرین فرداهایم شد...حال که رفته ای خالی شده ام از تـو ؛ این روز ها  تظاهر می کنم صبوری ام  را...
خبر داری احوال دلم خوش نیست!؟بهانه ات را می گیرد
بهانه های بچگانه؛حواسش گم شده در شمارش نبودنت...
ببین چه بی تابانه لحظه به لحظه از کوچه پس کوچه های خاطراتمان رد می شوم
 اما خیالت روشن؛من دوباره آمدنت را در شوق به انتظار نشسته ام...!

 

+تا نباشی پاییزی ترین کوچه ها هم حالِ هیچ رهگذری را خوب نمی کند . . .

 

 جمعه 1393/07/11 17:59   نــگـىن  | 

 

بعد می روم تا جویای احوالش شوم
+سلام خوبی بهتر شدی!؟
ـ با کمی ناز که حاکی از ناخوشیست می گوید نه!!
قدم به داخل هال می گذارم متعجبم که می گوید حالم خوب نیست اما
بساط تمیز کاری اش به راه است!!
حالم اگر بدتر از او نباشد بهتر نیست همیشه فشارم ۸ و گاهی پایینتر
بخاطر او که نه... ولی دست بکار می شوم گلهای قالی را یک به یک با دقت جارو می کنم
نا خودآگاه ایام تلخ گذشته مرا غرق در افکارم می کند
روز هایی که قرار بود تصمیم بزرگم  به نتیجه برسد
افسوس که نامهربانی های همین آدم مانع شد که...
نمی دانم کی جارو کردنم تمام شد به سمتم می آید
- حالت خوش نیست!؟رنگت مثل گچ سفید شده
+ با لخند می گویم خووبم 
-باید بمانی حداقل برای ناهار
+در دل می گویم کاش آن روزها رفتنم را مانع میشدی! باید بروم...

 

 

 دوشنبه 1393/06/31 11:4   نــگـىن  | 

 

بعد دعوایمان شد...!

همیشه یکدیگر را خوب درک می کنیم و تو بیشتر مرا
دعوا که می شود تفنگ های پلاستیکی آب پاشمان را به دست
می گیریم شلیک و شلیک یکی من یکی تو و گاه رگبار مخرب حرف های نا گفتنی..
آن دم که به قول تو کودکان درونمان را پس می زنیم و به آدم بزرگ های
خودخواه تبدیل می شویم!در دل اما به اندازه ی همیشه دوستت دارم افسوس که این غرور لعنتی..
چه هوشمندانه از کلمات استفاده می کنی نرم و حساب شده و من
به گفته ی تو همه چیز را ساده می پندارم لیک در جواب دادن پا به پایت می آیم تا تنها نمانی :))
ناخواسته چیزی می گویی که مجبور می شویم بلند بلند بخندیم بعد آرام آرام به بحثمان باز می گردیم
دوباره شلیک...
خسته می شوی صدایت را بلند می کنی؛بس است دیگر چقدر زبان درازی تو دختر
سکوت می کنیم!!
صدایت می زنم مظلومانه و با آهنگ غمگینی می گویی جانم
یادم می آید که چقدر امروز دلم برایت تنگ شده بود که شنیدن صدایت تلنگری بود تا اشک دلتنگی بر گونه هایم بلغزد.!
یادم می رود هر آنچه گفتی و گفتم!! با بغض می گویم دوستت دارم و تو قربان صدقه ام می روی
می خندم می خندی ..و عشق دوباره جان می گیرد...
راستی یادت هست دعوا سر چه بود!؟


+من سرم درد می کند برای دعوا با تو؛لعنتی تازه بعد می فهمم  چقدر دوستت دارم ..!


 

 پنجشنبه 1393/06/27 18:53   نــگـىن  | 

 

میان انبوه آدمک های پوشالی جا مانده ای!

سایه ی حضورت اما

هنوز بر سر خیالم وفادار است...!

 

+خاص باش فقط برای من؛نه برای همه..!

 چهارشنبه 1393/06/26 21:23   نــگـىن  | 

 

نبض واژه ها را نگیر

مشق مهربانی را خط بزن

دوباره آغاز کن

من رو به راه پایانم...!

 

+تمام می شوم شبی...فقط به من اشاره کن...!

 یکشنبه 1393/06/23 12:20   نــگـىن  | 

 

سکانس اول

مرکبم اتوبوس شلوغی به اسم دنیاست!

مقصد رو نمی دونم !

از فرطِ فشار توهم کمبود جا چندین بار زیر پای آدما له شدم

دارم دست و پا در بیهوده موندن می زنم!

سکانس دوم

آخ که چه دردی داره بودن و دیده نشدن

مسافرا دچار شدن به کوری خودبرتر بینی!

عکس های سلفی ،دماغ های عملی...

چقدر شبیه هم شده ایم من های بی ما ...!

سکانس سوم

استشمام دود آتش دلسوخته ای کودک درونم رو کشت...

من!؟زنده ام؛گیج و مبهوت 

راستی قرار بود انسان باشیم نه!؟


+‏آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید؛یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان...!

 پنجشنبه 1393/06/13 17:22   نــگـىن  | 


 

چقدر بزرگ شده ایم

ژست های آوانگارد ،لبخندهای تصنعی

گمشده در پس کوچه های روزمره گی

دیگر لباس کودکی به ما نمی آید...!



+کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود...!

 سه شنبه 1393/06/11 15:28   نــگـىن  | 

 

همیشه از آشنایی با دوستهای جدید هراس داشتم  و دارم

فقط و فقط  واسه اینکه  تو این دنیای شلوغ دچار روزمره گی میشن و به ناچار روزی از کنارت عبور می کنن

و.... تو می مانی و یک مشت خاطره؛تو می مانی و بغض...!

 

+همیشه دیر میرسم و تو عبور میکنی...!

 سه شنبه 1393/06/11 12:9   نــگـىن  | 

 


 روزهای بد و خوبی بود که گذشت اما همون روزها کوله پشتی ام رو پر کرده از تجربه

که بعضی هاش  رو با قیمت گزافی بدست آوردم و البته اینم خودش شد یک تجربه بزرگتر

در صدر همه ی تجاربم...!



+تجربه نامي است كه هر كسي بر خطاهاي خود مي گذارد...!

 سه شنبه 1393/06/11 10:27   نــگـىن  |